» مینیاتور » نگارگر نقش‌های عشق و حماسه

تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۷/۳۰ - ۱۰:۰۲

 کد خبر: 14892
 33 بازدید

نگارگر نقش‌های عشق و حماسه

گفت‌وگو با نقاش الیگودرزی که شاهنامه را به تصویر کشیده است. ذبیح‌الله محمدی ۷6 سال سن دارد و با اینکه هیچ آموزشی در نقاشی نداشته، حالا نمایشگاه مستقلش را برپا کرده است.

روزنامه ایران؛ یوسف حیدری- نمایشگاه «از آوردگاه و از بزم و از داستان» روایت  یک زندگی است؛ زندگی مرد سالخورده‌ای که همه حفره‌های روح و تنهایی‌هایش را با همین نقش‌ها پر کرده است. نقاشی‌ها، بی‌کم و کاست، برگرفته از حماسه‌ها و قصه‌های ناب رزم پهلوانان ایران زمین است که پیرمرد همه را با الهام از «شاهنامه» به تصویر کشیده است. آثار این هنرمند 76 ساله درحالی در خانه هنرمندان ایران به نمایش درآمد که کمتر نظاره گری را می‌شد پیدا کرد که در نگاه اول باور کند همه این کارها تراوش‌های ذهنی و نقش قلم روستایی ساده و زحمتکشی است که خود، استاد خود بوده و تنها دو کلاس درس خوانده است. خودش می‌گوید، زندگی‌اش در شاهنامه خلاصه شده و سرتاسر عمر عاشقانه با الهام گرفتن از داستان اساطیر ایران نقاشی کرده است.زندگی ذبیح‌الله محمدی پر از ناگفته‌ها و نقش‌های دیده و نادیده است. وقتی با او همکلام شدیم و پای صحبت‌هایش نشستیم، تازه به صرافت درک نقاشی‌هایش افتادیم. او عاشق قهرمانان و قصه‌هایی است که -به سبک قهوه خانه ای- به تصویر می‌کشد و بی‌گمان، همین عشق است که موجب شده شاهنامه و خمسه و اسکندرنامه را فوت آب باشد و اشعار آنها را با تسلط و از حفظ برای‌مان بخواند. برگزاری نمایشگاه پیرمرد در هفته سوم مهرماه فرصتی بود برای او تا 50 تابلو از میان خیل کارهایش را به نمایش عموم بگذارد و همچنین فرصتی برای ما تا مصاحب سادگی و صفای این پیر لرستانی باشیم و او برای‌مان از زندگی خود و عمری نقاشی بگوید. هرچند نام پدر از زبانش نمی‌افتد و «هر آنچه دارد و کرده» را مدیون و مرهون پدر بی‌سوادی می‌داند که از همان ابتدا او را به خواندن کتاب تشویق کرد و شب‌ها را با خواندن حماسه‌های شاهنامه برای فرزند به صبح رساند.

انس با نقاشی
متولد سال 1320 است و فرزند آخر خانواده‌ای 9 نفره. سه برادر و سه خواهر که در کنار پدر و مادر در روستای «ملاشیر» الیگودرز زندگی می‌کردند؛ سال هایی که زندگی روستایی بر زندگی شهری غلبه داشت و بسیاری از مردم در روستاها زندگی می‌کردند. پدر کدخدای روستا بود و سوادی نداشت اما می‌دانست که کتاب تنها راهگشای زندگی فرزندانش خواهد بود. ذبیح‌الله از روزهایی گفت که پدر با خرید دیوان اشعار و کتاب‌های مختلف آنها را در اختیار فرزندانش قرار می‌داد تا برایش بخوانند.« دنیای کودکی‌ام مثل همه بچه‌های آن سال‌ها در روستا سپری شد. پدرم با وجود آنکه سواد نداشت اما شاهنامه را از بر بود و حماسه پهلوانان شاهنامه زمزمه مدام او و لالایی ما بود. به یاد دارم که پدر اشعار شاهنامه را برایم می‌خواند و درباره آن ساعت‌ها صحبت می‌کرد. وقتی به سن 7 سالگی رسیدم به مکتب رفتم. معلم مکتب به من خواندن و نوشتن آموخت و بعد از دو سال از آنجایی که کارهای مزرعه و دامداری پدر اجازه نمی‌داد به کلاس بروم به ناچار ترک تحصیل کردم. روزها در کنار پدر کار می‌کردم و اما هیچ فرصتی را برای «نقش زدن» از دست نمی‌دادم و تنهایی‌ام را با نقاشی روی خاک پر می‌کردم. پدر وقتی به الیگودرز یا شهرهای اطراف می‌رفت ابتدا سراغ کتابفروشی‌های شهر رفته و برای من و دیگر بچه‌ها کتاب می‌خرید. دیوان اشعار شعرا، شاهنامه و حمله حیدری از جمله کتاب‌هایی بود که پدر برای من خرید. وقتی از سفر بازمی گشت می‌دانستیم که خورجین او پر از کتاب است و ما بی‌صبرانه روی بلندترین تپه روستا انتظارش را می‌کشیدیم. بعد از بازگشت با خوشحالی کتاب‌ها را ورق می‌زدم و عکس‌ها و تصاویر آن را نگاه می‌کردم. پدر هر شب از من می‌خواست تا بخشی از کتاب شاهنامه یا منظومه «حمله حیدری» را که درباره زندگی پیامبر وجنگ‌های حضرت علی(ع) بود، برایش بخوانم. بعد از خواندن بخشی از اشعار یا حکایات، پدر همه داستان را با جزئیات آن برایم تعریف می‌کرد. حرف های پدر ملکه ذهنم می‌شد و با تشویق او به محافل شاهنامه خوانی می‌رفتم و ساعت ها به نقال‌هایی که با حرارت خاصی پرده خوانی می‌کردند چشم می‌دوختم. تماشای پرده‌هایی که در آن پهلوانان شاهنامه و نبردهای اساطیر ایرانی به تصویر کشیده شده بود و همچنین نقاشی‌های مینیاتوری کتاب‌ها باعث شد تا شعله عشق به نقاشی در وجود من روشن شود.»
ذبیح‌الله محمدی ادامه داد: «از همان دوران کودکی با انگشت روی خاک نقاشی می‌کشیدم. آن سال‌ها ابزار نقاشی وجود نداشت و من با تخته و پارچه تابلو نقاشی برای خودم درست کرده بودم و با دوده نفت و دوات و قند برای کشیدن نقاشی دوات تهیه می‌کردم و با آن روی پارچه نقاشی می‌کشیدم و بعد از مدتی با شستن پارچه دوباره نقاشی می‌کشیدم. قلم نی ابزار نقاشی‌ام بود و اطرافیان که متوجه کار من شده بودند می‌خواستند که سراغ خوشنویسی بروم. با وجود اصرار اطرافیان دلم نمی‌خواست سراغ هنری بروم که علاقه‌ای به آن ندارم و دوباره نقاشی را ادامه دادم. نقاشی مونس و همدم من شده بود و لحظه‌هایی که مشغول کشیدن نقاشی می‌شدم احساس می‌کردم تنها نیستم. آن سال‌ها دوره گردها با اسب و گاری به روستا می‌آمدند و من نیز اسب گاری را می‌کشیدم. همچنین تصویر پیرمردهایی را که کنار هم می‌نشستند و ساعت‌ها خاطرات گذشته‌شان را مرور می‌کردند، را نقاشی می‌کردم. اسب و زن عناصر مهم نقاشی‌های من بود و هنوز هم در بسیاری از نقاشی‌های من وجود دارند. در کودکی و نوجوانی همیشه سوار بر اسب به زمین‌های کشاورزی می‌رفتم و خاطرات زیادی با اسب دارم. همچنین اسب در شاهنامه نیز نقش مهمی دارد. داستان 7 خواهر و یک برادر، براق محمد مصطفی(مرکب آسمانی پیامبر) و داستان هفت خان رستم از تصاویری است که در ذهنم ماندگار شده است و بارها آنها را نقاشی کرده ام. روزهایی که برای کشاورزی می‌رفتم در زمان استراحت روی زمین می‌نشستم و نقاشی می‌کشیدم و حتی در روزهای برفی روی برف نقاشی می‌کشیدم. آن سال‌ها شاهنامه خوانی یکی ازمراسم در محافل خانواده‌ها بود و گاهی اوقات شب‌ها در خانه یکی از اقوام همه جمع می‌شدیم و شاهنامه خوانی می‌کردیم. همه داستان‌های شاهنامه را از حفظ بودند و وقتی به جنگ‌های رستم می‌رسیدند صداها بالا می‌رفت و با حرارت خاصی اشعار خوانده می‌شد. شاهنامه یکی از کتاب‌های مهم قوم لر و بختیاری است و در جهیزیه نوعروس‌ها همیشه یک شاهنامه وجود داشت و هنوز هم در میان برخی از اقوام این رسم وجود دارد.»

تصویر ماندگار
داستان‌ها و اشعار کتاب‌ها ملکه ذهنش شده‌اند و هر بار می‌خواهد نقاشی کند همه آنها به کمک می‌آیند و تصویری را که بر دلش نقش بسته است با کاغذ درمیان می‌گذارد. ذبیح‌الله محمدی از روزهایی گفت که برای کار به جنوب ایران و منطقه سربندر رفت و غم غربت باعث شد تا بیشتر با نقاشی انس پیدا کند.« بعد از ازدواج برای کار به سربندر رفتم و آنجا در سیلوهای گندم و محل تخلیه گندم از کشتی‌ها کار می‌کردم. کارم بسیار سخت و سنگین بود ولی با وجود این زمان بیکاری شروع به کشیدن نقاشی می‌کردم. سال‌های غربت را با نقاشی کشیدن تحمل می‌کردم. بیشتر این نقاشی‌ها شامل پرنده، آهو، زن و مرد و قهرمانان شاهنامه بودند و بعد از کشیدن نقاشی آن را رها می‌کردم و هیچگاه نگه نمی‌داشتم و تنها می‌خواستم تنهایی‌ام را با آن پر کنم. زمانی که مشغول کشیدن نقاشی می‌شدم احساس خوبی به من دست می‌داد و با انرژی بیشتری کارمی کردم. اطرافیان با دیدن نقاشی‌ها باور نمی‌کردند که من بدون اینکه کلاس رفته باشم یا نزد کسی آموزش دیده باشم بتوانم نقاشی بکشم اما همه این طرح‌ها و خطوط که در کنار هم این نقاشی‌ها را تشکیل می‌دهند زبان دل من است که روی کاغذ نقش می‌بندد. سال هاست هر روز که از خواب بیدار می‌شوم پس از نماز و صبحانه شروع به کار می‌کنم و تا شب همچنان مشغول نقاشی هستم. صاحب 8 فرزند هستم و از همان کودکی به آنها تأکید می‌کردم که کتاب بخوانند و شاهنامه را حفظ کنند. کتاب‌های بزرگان ادبیات ما پر از درس‌هایی است که هر کدام از آنها می‌تواند راهگشای زندگی‌مان باشند.»
 درس بزرگ پدر
سیندخت محمدی دختر این هنرمند خودآموخته با الگوپذیری از پدر وارد حرفه نقاشی شد و سال هاست در زمینه طراحی پارچه لباس فعالیت می‌کند. اوکه با جمع‌آوری آثار پدر توانست نمایشگاهی در خانه هنرمندان برپا کند با بیان اینکه درس بزرگ پدر تلاش و اهمیت دادن به مطالعه است گفت:« خاطراتی که از کودکی به یاد دارم با نقاشی‌های پدر عجین شده است. وقتی به خانه می‌آمد برگی از دفتر نقاشی ما برمی داشت و در خلوت خود نقاشی می‌کشید. برای من مهم نبود که برگی از دفترم جداشود و شوق و ذوق پدر را دوست داشتم. برای نقاشی الگویی نداشت و همیشه چیزهایی را که در ذهنش بود نقاشی می‌کرد. در بسیاری ازآنها رزم رستم و سهراب و اژدها را نقاشی می‌کند و با توجه به شناختی که از این نقاشی‌ها پیدا کرده‌ام با دیدن هر کدام از آنها می‌توانم بگویم مربوط به کدام یک از اشعار شاهنامه است. رستم شخصیت اصلی بسیاری از نقاشی‌های پدر است. وقتی میهمان به خانه ما می‌آمد پدر به رسم یادبود یکی از نقاشی‌ها را به آنها هدیه می‌داد. پدر با نقاشی‌هایش زندگی کرده است و بعداز سال‌ها تصمیم گرفتیم تا تعدادی از این نقاشی‌ها را به نمایش دربیاوریم. مردم از این نمایشگاه استقبال خیلی زیادی کردند و به ما دلگرمی دادند. من هم خیلی دوست دارم مثل او نقاشی کنم اما نمی‌توانم. پدر بارها تلاش کرد تا به مادرم نقاشی کشیدن بیاموزد اما مادر هم نتوانسته است مثل او نقاشی بکشد و گاهی اوقات نقاشی‌های پدر را کپی می‌کرد. از کودکی به من توصیه می‌کرد که نقاشی را انتخاب و در این رشته تحصیل کنم. توصیه او به همه ما این بود که تا می‌توانیم کتاب بخوانیم و با کتاب زندگی کنیم.»

نیم‌نگاه
روزهایی که برای کشاورزی می رفتم در زمان استراحت روی زمین می نشستم و نقاشی می کشیدم و حتی در روزهای برفی روی برف نقاشی می کشیدم. آن سال ها شاهنامه خوانی یکی از محافل خانواده ها بود و گاهی اوقات شب ها در خانه یکی از اقوام همه جمع می شدیم و شاهنامه خوانی می کردیم. همه داستان‌های شاهنامه را از حفظ بودند و وقتی به جنگ های رستم می رسیدند صداها بالا می رفت و با حرارت خاصی اشعار خوانده می شد. شاهنامه یکی از کتاب های مهم قوم لر و بختیاری است و در جهیزیه نوعروس ها همیشه یک شاهنامه وجود داشت و هنوز هم در میان برخی از اقوام این رسم وجود دارد.

 

منبع


برچسب ها : ,
دسته بندی : مینیاتور , هنرهای تجسمی و ترسیمی , ویژه
ارسال دیدگاه